سيد محمد باقر برقعى

3178

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خاطره آسوده اگرچه زر همهء مشكلات را سپر است * و ليك خاطر آسوده به ز مشت زر است ضرورت است به ميزان زندگانى ، زر * فزون چو گشت بس افتد كه مايهء خطر است زر از براى تمتّع بود نه زينت مرد * زرى كه سود ندارد درخت بىثمر است چه صاحبان زر و گنج ديده‌ام كه به عمر * نديده راحت و در بحر غصّه غوطه‌ور است بسا كسا كه تهىكيسه‌اند و مايهء تنگ * ولى از انده دور زمانه بىخبر است به قدر مزرعه بايد ز رود بردن جوى * بدل به سيل چو شد آب نيست دردسر است چه خوب گفت كه خير الامور اوسطها * ز « محسن » ار شنوى پند بهتر از شكر است دست طلب حاصل نشد مراد و ز كف رفت حوصله * كو ملجائى كه از غم دوران كنم گله با كاروان عشق كجا مىروم چنين * كى مىرسد به وادى معشوق قافله در حيرتم كه مىروم و نيست مقصدم * طى گشت عمر ما و نشد ختم مرحله دست طلب به دامن وصلش نمىرسد * با آنكه گشت پاى در اين ره پرآبله مىخواستم فرار كنم از بلاى عشق * آوخ كه بندبند مرا بسته سلسله گفتم دو روز عمر به عشرت به سر برم * افسوس روزگار به رنج است حامله « محسن » روا نبود شكايت ز جور يار * گر عاشقى به رنج‌كشى باش يكدله بازيچهء جبر از اين آهن‌دلى جانا حذر كن * خدا را بر من آخر يك نظر كن خبر دارى كه من مىميرم از عشق * بيا بر تربتم روزى گذر كن اگر ننگ آيدت ديدار عاشق * بكش وين ماجرا را مختصر كن زمانه كرد با من آنچه بد بود * تو نيكورو كنون از بد بتر كن بشر محكوم بر رنج است تا مرگ * تو هم امداد با حكم قدر كن بساط آنكه دل در پايت انداخت * به يك چشمك زدن زير و زبر كن همه بازيچهء جبرند ، « محسن » ! * خيال اختيار از سر بدر كن